,داشت ديگه از گوش کردن حرف های خوب و عاشقانه خفه ميشد،، به سختی به خودش مسلط شد
...دستاش رو به هم و نگاهش رو به دستگيرهء در گره زد
ديگه نميخواست بيش از اين کسی وابستش باشه ، با صدايی لرزان ، شروع کرد به زم زمه کردن حرفاش
آخه تو بودی که هميشه گفتی دوست دارم، اين تو بودی که به خودت غالب کردی منم خيلی دوست دارم،
اين تو بودی که فکر ميکردی ، ما دو تا بهترين جفت های رو زمينيم، و اين تو بودی که خيال کردی من عاشق ترين آدم کرهء خاکيم
سعی کرده بود اين حرف ها رو خيلی وقت پيش بزنه ، ولی هر روز با يک نگاه ساده تمام حرفاش
.تو گلوش بغض شده بود
امروز حرفاش رو گفت ، تا دوست خوبش رو نجات بده ، ولی نميدونست که با اين حرف ها از فردا
ديگه اون رو تو دنيای زمينی نميبينه ، و نمی دونست که
فردا خواهد فهميد چقد اونرو دوست داشته
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر