پنجشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۵

خونه

يک خونه که درش پوسيده، ديواراش که کنده کنده شده پر از تار عنکبوته، پنجره های قديميش زنگ زده
صدايی از توش در نمياد، حتی ديگه جونورها هم جرعت رفتن به توی خونه رو ندارن
اين خونه رو زمان ساخته ، نه انسان
گاهی يه بار بارون ميآد، ولی رنگ و روش شسته نميشه، با اون خاکی که روش نشسته فقط گلی ميشه
از همهء موقعه ها براش قشنگتر وقتيه که باد ميآد
باد ميآد و پنجره هاش به لرزه در ميآن
اگر هم که باد قوی باشه، يه چيزی رو از توی خونه ميکنه
وقتی پنجره ها ميشکنن حس خوبی ميده، آدما بر ميگردن و با ترس به خونه نگاه ميکنن
دوباره ديده شدن براش بهترين حسه

پنجشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۵

اميد


اميد به همه چی اميد ميده برای زندگی، امّا وقتی اميد ، اميدش رو از دست ميده ... اين موقعييه که اميد گم ميشه
به اميد کمی کمک کنيد تا خودش رو پيدا کنه درونتون، شايد با نشون دادن اين که هيچ وقت نا اميد نيستيم

دوشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۵

و سپاس


و سپاس کريم خداوندگار را
که نه تمام مگسانو پشه هايش تکّلم کنند چون خر و گاو
آن اندک نيز که کنند چنين، چندی نه چندان دور
کنند تسليم جان ناقابل خيش به آن يکتا يگانهء صاحب خيش
و باشد تا همه خوبان رستگار شويم

پنجشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۵

خجالت


داش به طبق دل من رفتار ميکرد که منو خوشحال کنه
منم داشتم همونکارو ميکردم ولی نه برای خوشحال کردنش
من اون کاری رو ميکردم که دلم ميگف
بهم گفت که فقط به خاطر من اينجوری رفتار ميکرده
قلبم کلّی از مغزم خجالت کشيد
که چرا هيچوقت اجازه نداد که مغز فک کنه شايد منم دارم برای اون اينجوری رفتار ميکنم

چهارشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۵

طلاق

عجبا! نميخوام ديگه با تو زندگی کنم
طلاق ميخوام
ميخوام برم بيرون، حس آزادی رو احساس کنم
نميخوام اين همه لباس بپوشم و برم بيرون ميخوام حس سرما رو پوستم حس کنم
نميخوام همه جا دنبالم را بيفتی
.ميخوام برم تو دريا شنا کنم
ميدونی اصن؟ به نظر من ، سرما خوردن ، ترسيدن و خفه شدن توی آب دريای بی انتها انقدا هم بد نيس
فکرشو بکن ... يک قبر با اين همه وسعت.
در ضمن ، من ديگه بزرگ شدم ،مثلا 6 سالمه ها،يک کم رعايت کن ديگه
!!!عجبا

سه‌شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۵

حس, از آشنای قديمی


چقد حس بدی ميده به يک مادری اگه بگی بچه اش رو بهتر ازش ميشناسی
ولی خب اشتباه ميکنه ديگه، اگه بچش رو مثل ما ميشناخت ، تا حالا دق کرده بود ، تموم شده بود

جمعه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۵

لوپ بی نهايت

قلبا دو دسته ان
يکی اون دسته که حسابی جا دارن و دلشون کتک ميخواد
يکی هم اون دسته که جا ندارن و اگه بزنيشون ورم ميکنن و جا دار ميشن
دستهء کتک خوردهء دوم، تحت يک فرايند سريع تبديل ميشن به دسته اوّلی، و

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۵

هزار پا

هزار پای قصهء ما که بد فرم به پاهاش مينازيد، به خاطر 1 جفت از پاهاش در گلزار روزگار اساسی زمين گير شد

شنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۵

ميگه . ميگن . ميگيم آيا؟


حبيب ميگه : ميگه که دلش تنگه برای اون قديما، برای اون قديما
برای اون قديما که رو ايون صدای چيک چيک بارون روی ناودون ميومد
ديگه نيستی ديگه... ديگه نيستی روی ايوون نميره
اگه هم بره بارون نمياد
اگه هم بياد بی صدا ميآد
ميگن اسمتو نوشت رو بخار شيشه ، شيشه زارزار گريه کرد تو سکوت
ميگه از وقتی رفتی همش زمستونه
ميگفت تو ستاره ها دنبالت ميگرده، روزا که خوابه

اينا به ما هم ربط داش مگه؟

جمعه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۵

من ، من



تو خونه، سر سفرشون به غير از عشق چيزی نبود، سرش دعوا شد.
همه مردن... عشق تکه پاره سر سفره موند

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۵

يک به بی انتها

هوا سرده، دستگيرهء در يخ زده، در خونه ام باز نميشه، صدای گرگا تو کولاک گم ميشه.
نفسهای دختر بچه هم تو مشتاش قوتّی به دستاش نميده
چرا کسی درو وا نميکنه؟
در باز نميشه، انگشتهای پاش هم کم کم دارن بی حس ميشن، همشون خيسن.
به زحمت پاهاش رو تو برف هل ميده تا بتونه به پنجره برسه
از تو پنجره بدن پيره زن رو ، روی زمين ميبينه
سرما بيشتر ميشه
پنجره حصار داره، در باز نميشه
نميشه
نميشه
نميشه

.نشد


خوش به حال پيرزن.... صورت کبود دختر بچه رو از تو پنجره نديد-

یکشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۵

نيست، اينجا نيست

نيست، خانه ی من اينجا نيست.
بر در خانه ی من خاک نداشت.
بر سر پنجره اش تار نداشت.
خانه ام مرغ سحر خوانی داشت.
که دمی تا دم صبح تاب نداشت.
خانه ام داشت سلامت هوسی.
خانه ام داشت سلامی به دری.
دم در خانه ی من مرد نگهبان نداشت.
گل سرخی داشت، قرمز. قرمز.
گل سرخی به معنای دقيقی گل سرخ.
همه جا بود، معطر خوشبو.
چون که در خانه ی من غير گلم راه نداشت.

جمعه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۵

به سرای من اگر می آیی

به در خانه من ميايی؟
به سرای من و من ميايی؟
به سر بستر من ميای؟
اينچنين روی سيه ميايی؟
چشم گريان ، اشک ريزان؟
نه دگر ، نه ، نشود
اينچنين سرد و پريشان نشود
هر که گفته ، راست گفته ،مرده ام
لی لاکن من سرا پا شاديم
پس چه گويی تو به آن رخت سياه؟
پس چه گويی تو با آن اشک روان؟
نه برادر، نه عزيزم ، شاد باش
گر چه بنده مرده ام سر حال باش
با غمت اندوه را بيشش مکن
مردم بد حال را گريان مکن
تو جگر جان ، تو عزيز دلمی، تو تمام هر چه بودم، تنمی
ای که مرده در رهت قربان شود، ای که بنده در رهت ويران شوم
زبرای دل من گوشه لبی شاد بدار، ز برايم کمکی حال بيار