شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۳

دوش از سر سنگی ، عقابی به هوا خواست

عقابي يک عمر سوار بر باد به همه جا رفته بود
همه جا رو ديده بود و به همه جا رسيده بود
ديروز قدرت را در بالاش ديد
خواست جوري پرواز کنه که خودش ميخواد ، نه جوري که باد ميخواد
به دقيقه نرسيد پروازش، به زمين افتاد، طعمهء لاشخورها شد

تفسير الوبلاگ: متن های بعدی ، فک کنم يا شنبهء ديگه مياد يا سه شنبه
الا ای حالن اين 3 تا مطلب پايين هم جديده

بهترين ولی نه در پرش

براي بهترين بودن يک پرش بلند لازم داشت
يک پرش که بتونه پاش رو روي شونهء بهترين بزاره
پريد ، ولي خيلي قبل اون بهترين پله هاي نردبون رو به سرعت رد کرده بود
خب ، خشکيده اقبال به سوي زمين روانه شد و تا نيمه در زمين فرو رفت

بوز ای باد

عجب حس دلچسبيه ، يک جاي خيلي بلند ، جايي که فقط يک لبهء باريک هست واستي
پاهات رو تا نصفه بذاري جايي که زيرش اسمش درّست
فشار باد رو از پشت احساس کني که ميخواد هلت بده پايين و ببيني انقد قوي هستي که نمي افتي
چقدر حس خوبيه قدرت
يا هم حس خوب ديگه ، اينه که باد از روبرو بهت بخوره و هلت بده تا نيافتي
چقدر احساس مي کني داشتن دوستي به اين خوبي لازمه
و چقده دوس داري خودت رو بيشتر لوس کني ، بيشتر به جلو خم شي ، وزنت رو بيشتر کني تا ارزشّ رو بيشتر درک کني

آشنا يا غريبه

دوستم پرسيد :چرا ما ياد از نيازمند برده ايم ، شکم سير ، سيرتر ميکنيم؟
جواب دادم: گرسنه مرا ياد است، شکم سير، سيرتر نکنم، محبتی از دستم افتاد، نصيب آشنا شد نه غريبه

جمعه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۳

خداحافظ


چه سخته آدم خونش رو خالی کنه، چه سخته ديگه براش مهمون نياد
چه سخته که بچهء خوبی بشه و سرش به کار خودش باشه
از تجاربم اين دانم که کار سخت زياد است ،خب بنده را که دانی ، يکی يک دانه بودم
پس کار سخت طولانی نکنم
تصميم را گرفته کرده ام که نا پديدار شوم
خداحافظ

پنجشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۳

ربط؟؟


ميدونی که خورشيد رو خيلی دوس دارم
!ولی تا در مياد ديگه مطلب نوشتنم نمياد
جوانی ديدم ياس رازقی مستش کرد و پوستری شد بر آسفالت زمين

ديونه


من نفهميدم چی شد، هنوز هم نميدونم خودم دوس دارم ديونه باشم يا ديونه بودم که دوست دارم باشم
!هر چی هس هست! زندگی جالبيه

خورشيد صداقت و شمع بی فروغ


پدر من ، آخه سرت به ديوار خورده يا ديوارت به سر؟
وقتی دوست داره تو تاريکی باشه
وقتی زمستون سرد رو ميپرسته
:وقتی ظلمت اتاق در بسته رو دوست داره، مريضی ميگی
چه هوای خوبی ، چه بهار زيبايی، چه پروانه های رنگا وارنگی ، چه آفتاب دل انگيزی
مريضی ميگی بيا زير بارون برقصيم؟
اصلا کی از تو پرسيد هوا چطوره؟؟؟؟؟؟

چهارشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۳

دوس ميدارم که دوس بدارن به اين گونه


چه خوبه اگه کسی ميخواد دلش برام تنگ شه
گل رز بخره، يا هم نه گل مريم بخره، اصن گل بخره
يا هم برای گنجشک ها رو برف يک عالمه نون ريز کنه
يا در قفس قناری رو باز کنه که فقط چند دقيقه تو خونه گردش کنه
و اگه هنوز پول داشت برای خودش يک چيز نرم بخره
يک چيزی که وقتی لمسش ميکنی حس کنی از اين نرم تر چيزی نيست
حالا اگه ديدين هيچ کدوم عملی نيست ، طلوع خورشيد رو که ميتونين ببينين که

باز هم ميتونيم بگيم نه

قرار بود دوس شيم و برای بدست آوردن دوستی سعی کرديم با همه چيزه هم بسازيم ، سعی کرديم نه نگيم
سعی کرديم لااقل تلاش کنيم برای خواسته های هم
يک عالم طول کشيد، ولی با هم دوس شديم
بيشتر از اين هم نميخواستيم
ديگه ميدونستيم اگه هم نه بگيم ، با هم دوستيم

کار خوب زياده


يک کار ديگه هم خيلی خوبه، اگه بتونيم، سعی کنيم مخالف مخالف نظرمون نباشيم

(مخالف کسی که مخالفمونه)

البته لازمهء هر نه مخالف بودن ، تفاهم نيست ، و ايضن هر توافقی را تفاهم لازم نيست

سادگی


به دنبال ساده شدن ، هزار در رو باز و بسته کردم
وقتی تو يک اتاق مرطوب قديمی پيداش کردم ، ديدم هر لحظه دارم بيشتر چروک ميشم و نم ميکشم
ميخواستم بيام بيرون ولی اين در فقط از بيرون دستگيره داشت

ابر سياه بد ريخت


اينقدر بارونش قابل لمس بود که ديگه نمی تونست به ياد بياره اين همه زندگی توی ابر های سياه بوده
(چقدر زيبا گريه ميکنن ابرهای سياه و زشت)

جان؟


عجب خريتی کرد ، نه منظورم اينه که عجب اعتمادی کرد

سفت کننده

ای قرص معده بخوره اين دل که اينقد زود نرم نشه

مشکلات 1 عاشق


عاشق دخترکی شدم با ابروانی مشکی به تاريکی شب، و با سياهی ابروانش قلبم تيره و ظلمانی گشت
عاشق دخترکی با نمک و سبزه رو شدم ، قلبم را جلبکی شور فرا گرفت
عاشق دخترکی شدم ملوس به سفيدی برف، قلبم پر از نرمه يخ شد
بعد از چندی نور افشانی ، جلبک روبی ، و يخ شکنی
تصميم گرفتم عاشق هيچ جاندار خاصی نشوم

سه‌شنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۳

نيايش /2

!خدايا مرا طاقتی بده
برای خود نخواهم،برای دوستان
خدايا گنجايش پيمانهء دلم را صد چندان کن
خدايا يا سختی را از روی زمين بردار يا دل کم طاقت را
خدايا دلم کم طاقت نيست، سختی را بردار
خدايا، گوشم را شنوا کن بشنود ولی دهانم را بگير تا باز بر مگويد
خدايا چشمانمان را باز کن نه بر همه چيز
بيش بر خوب و کم بر بد
کاری کن که چشمم زيبايی را ببيند و دلم آنرا بستايد
خدايا اين دل را دوست ميدارم آشفته اش نکن
خدايا زندگيم را دوست ميدارم پريشانش مکن
!خدايا عشقم را به مردمانت زياد کن ولی به آنها عاشق نکن
خدايا! خود اگر ميدانی پس چرا هيچ باز نميگويی؟
...خدايا نامه ات را نميخواهم ، دلم پاک کن

دوشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۳

نيايش/1


خدايا سالها با عقل زندگی کردم
ميدانی که گر بودم ديوانه نيز ملالی نبود
ميدانی که من از تو عقل نخواسته بودم
برای شکرت اميد به آن دارم که تا کنون عاقل بوده باشم
ولی از تو خواهانم، اکنون که به اين عقل برای دقايقی نيازمندم آن را مسدود نکنی
چه بود گناه آنان که داشتند و داشتند اين عقل را تا به موقعهء سختی؟
خدايا من عقل نميخواهم جز به آن موقعه
خدايا مرا ديوانه ترم کن ،ولی آن روز را فراموش نکن


یکشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۳

زودتر برو


برای يک خداحافظی طولانی خودش رو آماده کرده بود
بعد تا گفت : خب، عزيزم ، خداحافظ، صدای در رو شنيد که گفت تق
در ادامه صدايی از پشت در گفت بای
انگار به جای اينکه يک سطل آب يخ رو سرش خالی کنن ، خوده تکه های يخ رو تو سرش کوبيدن
با لب و لچه اي آويزون رفت سفر
هفته بعد که برگشت دوباره به بغلش پريد و کلّی خودش رو لوس کرد
بعد که بهش گفت باهاش چی کار کرده فهميد در برای اين بسته شد که صدای گريه هاش به گوشش نرسه يا صورتش رو يک بار ديگه نبينه

يک دروغ بزرگ

امروز اينترنت نداريم

شنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۳

بذار بريم

:هيچ کدوم از رازاش رو به من نگفت، ازش که پرسيدم ، گفت
چرا ذهنی رو که انقد دوست دارم با اسرارم پر کنم؟
بذار آزاد باشه، بذار پرواز کنه تا منم باهاش سفر کنم
بذار پر بکشه دور شه ،بذار بره تو آسمون آبی
بذار از روی خونه های کاهگلی رد شه تا بوی خاک رو احساس کنه
بذار به بالای تک درخت سفيد چنار برسه ، بذار دنياش خاکی نباشه
ولی نمی دونست وقتی اينا رو ميگه ديگه نه ذهنی ميمونه نه يار پروازی

جمعه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۳

جوجو


يک روز گرم پاييزی بود، داشتن با يه عالم از دوستای قديمی از لابه لای درختهای سبز و شاداب پارک ويراژ ميدادن
هر از چند گاهی روی يکی از درخت های تنومند ميشستن نفسی تازه ميکردن
و منتظر شنيدن صدای تشويق يکی از موجودات دو پای بی کار بودند
از اين دورا ميشد اون حوضچهء آب رو ديد
همشون کلّی خوشحال شدن، با سرعت به سمتش
...وای که چه کيفی داره، آب بازی توی اين تابستون گرم، يکيشون بالاش رو کرد تو آب تا
!بنگ
صدای شليک ديگه نذاشت همه با هم از زمين بلند شن

پنجشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۳

...برف


يک دوس داشتن ساده بود، همونقدری که دويدن روی چمن های بلند پارک رو دوس داشت
يا همونقد که شنيدن صدای پرنده ها ،از لا به لای درخت های جنگل رو دوس داشت
يا همونقدری که بستنی خوردن کنار شومينهء گرم تو هوای سرد زمستون رو دوس داشت
وقتی داشت دوس داشتن ها رو پشت سر هم و تند تند تجربه ميکرد
به جايی رسيد که ديگه دوست نداشت حتّی بستنی بخوره يا گرمای شومينه رو احساس کنه


آرش ميگه:دلم ميخواد داد بزنم چرا نگارم نمياد

چهارشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۳

بازم ميخوام


گاهی وقتها دلم می خواد 4 تا چشم داشته باشم ، نه برای اين که پشت سرم رو ببينم
.من دو تا چشم ديگه رو برای اين ميخوام که اگر با کسی هم عقيده نبودم
دو تا از چشام از ديد اون ببينه و دو تا از چشام از ديد خودم
*
*
*
دم ورقی: يک چشمی نميشه، ميترسم چشم راستم قوی تر از چشم چپم باشه

یکشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۳

يک بغل گنده برای چند قطره

يک بغل ساده شايد خيلی وقتا اصن گير نياد
خيلی از اون وقتا بدم مياد، ولی گاهی
وقتا هم اينقد بغل مهربون دور و برم
بوده که حواسم رو پرت کرده و من يادم رفته
توشهء خودم رو بردارم و يک کم گريه کنم


تا 3 روز رفتيم مسافرت خوش باشين

شنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۳

آرزوی يک عاقل

عاقلی ديدم نادان ، شنوايی ديدم کر، بينايی ديدم کور، قادری ديدم عاجز، آدمی ديدم عاشق
و مردی که ميخواست نادان و کر و کور و عاجز و عاشق باشد
و از بخت روزگار در خم اوّل کوچه ، عاقل ماند

جمعه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۳

چشامونو ببنديم

بيا باز دوباره مث قديم با هم حرف بزنيم، بيا ديگه بهم نگاه نکنيم، آخه
از وقتی که حرفای هم ديگه رو با نگاهامون ميفهميم ديگه
حتّی انژيمون رو صرف حرکت زبونمون هم نميکنيم
بعد ميشيم ، چاق و گنده و تپل مپل

پنجشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۳

خودم، خاطرم ، جير جيرک و کوچه ای پر از سکوت


چه بده اين همه خاطره رو جمع کنی، تو عکسات، تو نوشته هات، تو ذهنت، بعد
تا بخوای سه دقيقه راحت با خاطرت تو يک کوچه تاريک که فقط هر از چند گاهی صدای جير جيرکی شنيده ميشه راه بری
:يک تابلو ببينی که روش نوشته
برادر محترم ورود شما به هرگونه کوچه در حال حاضر امکان پذير نميباشد
(قيمت ها مقطوع است، چانه نزنيد)

محبت کنين ، 1 مقداری صلوات حواله کنيد، فردا امتحان دارم

چهارشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۳

باش ولی دور


داشت با تمام سرعت به عقب می دويد نميخواست وابسته شه، ميخواست خيلی دور باشه
ولی هر بار که بر ميگشت ، يک قدم بهش نزديکتر شده بود
بهترين راه رو پيدا کرد، چشماش رو بست و ديگه بر نگشت

سه‌شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۳

همه؟

فکر ميکنی پروانه ها هم ميان بهشت تا به گل ها معنی بدن ؟
دوست زشت و کثيفمون مگس چی؟
البته از اون مگس ها که دست پاش رو قشنگ شسته
ميگه پروانه ها خيلی پاکن چون تو اون يک روز که زنده ان اصلا وقت گناه کردن ندارن
يکی ديگه هم ميگه مگسها خيلی با شرفند چون لااقل سرشون به کار خودشونه
ادامه ميده يکی ديدم که مگس هم نبود

اصلا بنويسم؟


اين مال من نيست ،ولی خيلی خوشدله

نمی دانم محبت را بر چه کاغذی بنويسم که هرگز پاره نشود، بر چه گلی بنويسم که پر پر نشود
بر چه ديواری بنويسم که هرگز پاک نشود، بر چه آبی بنويسم که هرگز گل آلود نشود
و سر انجام بر چه قلبی که هرگز سنگ نشود
next one is:

قاصدک ، تا کی بر ساقه ميمانی؟ وقت رفتن است، باد بايد تا تو را با خود ببرد
شايد صبر بايد کرد
به انتظار باد نسيمی خنک از سوی کوهستان يا نفسی گرم از سينهء يک دوست