يک روز گرم پاييزی بود، داشتن با يه عالم از دوستای قديمی از لابه لای درختهای سبز و شاداب پارک ويراژ ميدادن
هر از چند گاهی روی يکی از درخت های تنومند ميشستن نفسی تازه ميکردن
و منتظر شنيدن صدای تشويق يکی از موجودات دو پای بی کار بودند
از اين دورا ميشد اون حوضچهء آب رو ديد
همشون کلّی خوشحال شدن، با سرعت به سمتش
...وای که چه کيفی داره، آب بازی توی اين تابستون گرم، يکيشون بالاش رو کرد تو آب تا
!بنگ
صدای شليک ديگه نذاشت همه با هم از زمين بلند شن
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر