جمعه، دی ۱۱، ۱۳۸۳

چشم هايش ، کوچک علوی

هر کار کردم نتونستم خودم رو بهتر از اين بشناسم، حتّی نمی دونستم کجای صورتم خال دارم
اخه من هيچ وقت خودم رو با چشمای خودم نديده بودم ، هميشه يک اينه ای بود که هرچی
.حرف ميزد دروغ بود


پاچه ورقی: ميشه کمکم کنی که تو چشای راست گوت خودم رو بهتر ببينم؟


گرد پيری

از شنيدن صدای تکراری "نمی تونم درونش" خسته شده بود
سعی ميکرد صاف راه بره ولی کمرش فرو تن شده بود
يک دستی به ريش های سفيد و پر پشتش کشيد، ديگه اون محاسن براش حسنی نداشت
....ميخواست از گره اي که به زمان خورده بود جدا بشه
رفت به سمت چشمه ، صورتش رو يک بار ديگه با آب سردش شست ، امّا گرد پيری همينجور سر جاش بود

پنجشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۳

اي پريا، ای پريای مهربون

چنديست پريم نيست ، هست ولی دور است ، انقدر دور که نميبينمش با چشم... چشم دلم خود را کوچک کرده ، آخر
در اين دل تنگ جايی برايش باقی نيست.
پريم هست بی بال
فرشته اي روی زمين، اون دور دورا ، توی خونشون با شوهر خوب و نازنازيش با هم ديگه حرف ميزنن
حرف های خوب خوب ميزنن ،
گاهی هم از اميد ميگن ، که چه جوره اين گل پسرم ، شيره ی جونو جگرم؟
خواستم بگم که من خوبم، خيلی خوبم ،
کارای خوب خوب ميکنم، دست به گلا نميزنم!
دوسم داری يک عالمه ، قدر قديم يک قابلمه؟
يادت باشه دوست دارم ، قدر زمين و آسمون.
و آخرش اينو بگم ، مبارک تولده ، تولد پری گله

چهارشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۳

خطای ديد بود؟؟؟


پس اين سيرتش بود که زيبا کرد صورتش در نظرم
يا بود صورتش که زيبايی سيرتش را ساخت در قلبم؟

دوشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۳

چشم و دلم پس چی....


هر چی هم محکم که گوشاش رو ميگرفت،، نميتونست جلوی شنيده شدن رو بگيره
.....آخه برای جلو گيری از شنيدنش ، بيشتر از اين ها دست لازم داشت

یکشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۳

رزی که بی آب پژمرد


,داشت ديگه از گوش کردن حرف های خوب و عاشقانه خفه ميشد،، به سختی به خودش مسلط شد
...دستاش رو به هم و نگاهش رو به دستگيرهء در گره زد
ديگه نميخواست بيش از اين کسی وابستش باشه ، با صدايی لرزان ، شروع کرد به زم زمه کردن حرفاش
آخه تو بودی که هميشه گفتی دوست دارم، اين تو بودی که به خودت غالب کردی منم خيلی دوست دارم،
اين تو بودی که فکر ميکردی ، ما دو تا بهترين جفت های رو زمينيم، و اين تو بودی که خيال کردی من عاشق ترين آدم کرهء خاکيم
سعی کرده بود اين حرف ها رو خيلی وقت پيش بزنه ، ولی هر روز با يک نگاه ساده تمام حرفاش
.تو گلوش بغض شده بود
امروز حرفاش رو گفت ، تا دوست خوبش رو نجات بده ، ولی نميدونست که با اين حرف ها از فردا
ديگه اون رو تو دنيای زمينی نميبينه ، و نمی دونست که
فردا خواهد فهميد چقد اونرو دوست داشته

شنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۳

بد نگويم به مهتاب اگر تب داريم

دوستم داشت ميگفت: بد نگويم به مهتاب اگر تب داريم
اخه ، اگر وقتی حالمون بده و دلمون گرفتست و خونه تاريک و صدای پای تاريکی رو ،
رو در و ديوارش ميشه شنيد ، و وقتی در خونه رو باز ميکنی ميبينی ، امروز دمش گرم،
از اون بالا بالاها برات مشکل چيدن تا شست پات ، و وقتی به جای رفتن بيرون از خونه ،
در خونه رو ميبندی و تو خونهء خودت که 20 سال زندگی کردی ، دنبال يک سوراخ کوچولو
ميگردی که تنهايت رو با هر چی غمه توش جا کنی و درش رو گل بگيری.......
و وقتی دلت انقد کوچولو شده که هيچ حرفی رو از طرف هيچ کس نميتونه تو خودش جا بده،
:و تو اين شرايط يک آدم خوب و مهربون، و يک دوست قديمی و ساده مياد بهت ميگه:
!چه مهتاب قشنگی
خب ميگی چی کار کنيم ؟؟؟ اگر اون موقعه به مهتاب بد و بی راه نگيم ، که بايد بگيريم
اين دوست مهربون رو 1 فصل سير بزنيم!

پس بگويم به مهتاب کم کمک کم کم ....که دل من مانده بود بر دستم

جمعه، دی ۰۴، ۱۳۸۳

خداحافظ

حوصله اش ديگه از دست آفتاب دل انگيز و طلايی که رو سنگا می تابه، و صدای لطيف آبشار که از دور می آيد
و يا رنگ صورتی درختی پر از شکوفه و بادی که تو گندم زارها ،به وزش در می آيد و با آرامش
.با يک يک گندم ها احوال پرسی ميکند سر رفته بود
ديگه دوست نداشت صدای به به گوسفندا رو، دم، دم های غروب وقتی از چرا بر ميگردن بشنوه
....و حتّی دوست نداشت صدای سگی رو که بهش ابراز محبّت ميکنه بشنوه
تصميمش رو گرفت، رفت با تمام مزرعهء خياری که گل های زرد داشت ، و با تمام کوهای بلند که
.چشمه های پر آب داشت و همهء همهء مزارعه هندونه که ميشناختشون خداحافظی کرد
دور شد و شروع کرد به قدم زدن در جاده اي بی انتها که فک ميکرد به شهر ميرسه
.

پنجشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۳

که بود ان که هل داد؟

خودش را با تمام تلاش نگه داشته بود ،ميدونست اگه 1 کم پاش ليز بخوره ، کلّی از دوستاش همراه با خودش به درونه اعماق ميفرسته . می خواست مفيد باشه . می خواست به کمک دوستاش جون هزاران ، هزار آدم رو نجات بده . دوست نداشت تلف بشه و می دونست که بيشتر از اينکه خودش بدونه موجودات روي زمين بهش نيز دارن . ولی با اين همه دستش ديگه طاقت نياورد . 1 نيرويی هلش داد و اون با بقييه دوستاش از شير آب جاری شدن به درون چاه ...

يکی به داد برسه......


و روزی قبل هنگامی که خورشيد تعادلش رو از دست داده بود، و داشت می افتاد پايين و وقتی
تلاش داشتم تلاشش رو حتی بعد از رفتنش توی آسمون ببينم و توی يک پياده رو پر از آدمهای
رنگ و وارنگ که انقد سرشون بد بختی ريخته که يادشون ميره يقه های پيرهنشون و صاف کنن
راه ميرفتم ، يک پرنده ی کوچيک ديدم نشسته بود کنار يک درخت داشت زار و زار گريه ميکرد...
با خودش ميگفت:"الان مامانی مياد خونه ، من هم خونه نيستم کلّی هم جوش ميزنه ، بال هام
هم که درد ميکنه ، نميتونم اين راه اومده رو برگردم . تازه اگه اقا پيشيه بياد چی؟،
اگه من رو بخوره ، بعد من با کی درد دل کنم ، من کی کی رو اونجا ببينم؟
و پيشيه داشت می اومد....
فشار جمعيت هلم داد به جلو ، با تمام تلاش داشتم سعی ميکردم بيام بيرون از بين ادما تا از
مخمسه نجاتش بدم.....
پيشی قهوه اي رنگ و ظالمی قرار بود ببينم ،،،،
ولی به جاش يک پيشی ديدم که رنگ و روش پريده بود (زرد زرد) و داشت با خودش ميگفت:
اگر اين جوجو هم بپره بره بعد چی؟
، چی برا بچه هام ببرم؟ 3، 4 روزه غذا نخوردن، حتمن بايد يک چيزی پيدا کنم...
وسط اين شولوغيا خدا هيچ کار نميکرد،
منم هيچ کار نميکردم . مونده بودم چی کار کنم، کی رو نجات بدم ، به کی ظلم کنم..اصلن کی ظالمه
سرم رو انداختم پايين ، زير پام رو نگاه کردم ، و ديدم بهتره که مثل بقيه
!!!!!!وقت نکنم يقيه ی پيراهنم رو درست کنم!!!!!

سه‌شنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۳

ده روزه مهر گردون ، افسانه است و افسون


اي رب ، شاکی شدم ، به ديارت آمدم ، گاهی آگاه شدم و به دنباله پشيمان از آگاهی
خويش!
زمانی نبوده ولی صبر کردم،،توانی نبوده ولی عمل کردم،، طعامی بوده و منع کردم...
هر چه روحی داشت لطيف واجب کردم..
بار الّله ها ، که بود ان کس که گفت گر نخواندی 17 بار پيش من نيا؟؟؟؟
چه بود منظورش؟؟ دوست بود يا دشمن ؟؟ اشنا بود يا غريبه؟ چرا او؟ مگر نه اين که هزار سال
گذشت و او نيز برفته ؟؟مگر نه اين که او را نديده ام؟
و مگر نه اين که خدايم به من عقل داد تا بفهمم و چشم داد تا ببينم،
حال که عقل اينگونه يافت و چشم اينگونه ديد،خرم به کجا خواهد رفت؟؟؟

چه کسی بود صدا زد ، اي سيب؟؟؟؟؟؟


يک خورشيد بزرگ ، ته ته ته يک مزرعه پر از گندم های سبز ، نسيم شمالی، بادی خنک
و هوايی تازه ، مترسکی خندان مشغول بازی با کلاغان، رودی روان و زلال که سنگ های توش و
ميشه از اين دور دورا هم ديد،، و صدايی که نوازش ميکند روح خسته ی پيرمرد تنها را...

دوشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۳

اگر بار گران بوديم رفتيم، ولی هی بر ميگرديم


تصميمی گرفتم بس دشوار ، انقد که بايد تمام وقت و انرژی را صرفش کنم، انقد که بايد دوستان
کمتر ديده ، خواب کمتر کرده، بلغور کمتر سر هميده و هفته اي را اسيرش باشم،
دوستش دارم وقتی دوستم دارد ، ولی نه اکنون، اکنون بسيار وحشی و سرکش است
هر قدمی که به سويش بر ميدارم ، لرزه بيشتر بر اندامم می افتد.
خب پس اگر جنازه ی مرا در رود کارون يا اروند رود يافتيد بدانيد که کار اين احتمال است!!
باشد که محتمل شويم و احتمالن احتمال را پاس کنيم!!!

به کوی ميکده يا رب سحر چه مشغله بود........

شکمی گشنه ،چشمانی سير
بازوانی ضعيف ، روحی قوی
سری کوچک ، فکری بزرگ
نور چشمی کم ، ديدی وسيع
يک جفت کفش و مليون ها جفت چشم مردمی کور که او را نديدند
و بی تفاوت از کنارش عبور کردن
??چه کنيم با اين درد دندان

یکشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۳

آيا ، بزرگ شدم؟


زمانی کودکی بودم نفهم و نادان ، البتّه نه بيشتر از حالا!!!
آنقدر کوچک که در هر سوراخی که اکنون فقط پايم تا زانو جا ميشود خانه داشتم...
آنقدر پاک بودم که معنی دروغ را نميدانستم....
انقدر لطيف که کف پايم را فرش زمخت خانه می آزرد
....
آنقد بی پرده که مادرم مراقب کلامم بود...
آنقدر ساده بودم که هر کسی را با تنها آبنبات کوچکی می پرستيدم،
ولی اکنون آنقدر ساده ام که حتّی لغتی يا نگاهی موجب پرستشم ميشود.
به قول شاعر اميد علوی:
زندگی تر شدن پی در پی ،،،، يا که هی خر شدن پی در پی

تا يادم نرفته ها(پاورقيه قديم): خدای نکرده فکر نکنين خر گير آوردينا ، اين رو نوشتم ولی دليل نداره راست باشه

جايی پر از صدا ولی کاش...

!!!ميشنوی!!!
صدای ضربه های پيوسته ی جوانکی به دری،
صدای ناله ی پيره زنی عجوزه،
صدای، بی صدای دل شکسته ی مادری،
صدای دويدن کودکی برای هدفی بزرگ،
صدای نفس نفس زدن پدری چاق و تنومند که 1 آرزو بيشتر ندارد،
صدای آژير آمبولانس، و همچنان جوانک ميکوبد و منتظر است که کارکنان بيمارستان از ناهار
و نماز برگردند.

شنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۳

در آغوشم بگير ای يار شيرين

وقتی بهش رسيد چشم های برّاقش رو ديد که خيره تو چشاش نگاه ميکنن،
حس کرد که تمام وجودش رو اضطراب گرفته، خيلی وقت بود که نديده بودش ، آخه چند وقت بود
اون چشمای برّاق دنبال سر پناهی آواره بودند.
بهش نزديک شد ، در آغوشش گرفت ، زير دستش لطافت و نرمی وجودش رو احساس ميکرد.
با تمام وجود ميخواست ببوستش و اين کار رو کرد ، با اين که مامانش بهش گفته بود گربه ها خيلی تميز نيستن!!!!

جمعه، آذر ۲۷، ۱۳۸۳

و چرا خورشيد ستاره ام شد؟

ميدونی چيه؟
ميدونی چرا پروانه در اتش ميسوزه و دوستاش جلوش رو نميگيرن؟
پروانه در اتش ميسوزه چون معنای زندگيش رو در سوختن ديده ، پروانه در اتش ميسوزه چون
راهی بهتر از سوختن پيدا نکرده ، و دوستانش جولش رو نميگيرن چون خودشون از اون زندگی رو سوزان تر ميبينند، چون خودشون موافق حماقت هستند
ميدونی چرا فکر ميکنم خورشيد ستاره منه؟
خورشيد ستاره منه چون از همه به من نزديک تره
خورشيد ستاره منه چون گرماش رو بيشتر از همه چيز حس ميکنم!
خورشيد ستاره منه چون بيشتر از بقيه ی دوست های کوچيکش ديدمش!
خورشيد ستاره منه چون تو روز مياد که من هم ببينمش!
خورشيد ستاره منه چون چشمام قدرت نگاه کردن بهش رو نداره !
و چون هرچی چشمام رو بيشتر باز ميکنم کم تر ميبينمش
نميدونم دوستای پروانه دارن کار خوبی ميکنن يا نه که جلوی اون رو نميگيرن
ولی اين رو ميدونم اگه جلوی من رو هم نگيری من تا حدّی به خورشيد نزديک ميشم که
شعله هايش من رو نوازش کنه ، نه اين که دامنم رو بگيره و مرا غرق کنه...

پنجشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۳

و خدايی که ...

و خدايی که بود در اين نزديکی.........

اندک زمان که گذشت خدايمان نيز به رفت، رفت تا ببيند دنيا را چرا آب برده و مردمانش را خواب،
رفت که ببيند نمايندگان انحصاريش در زمين چه کرده اند!! رفت تا دست و صورتی بشويد با
آبی زلال، به زلاليه دلی پاک و رودی روان که از لا به لای سنگ های سرد و يخ کرده ی کوه
قطره قطره به زمين ريختند، رفت تا باز دوباره علاقه اي بيابد به اين مردمان ديوانه ی خاکی (دوری و دوستی)
رفت چون حوصله اش از دست ميليارد ها مسلمان و غير مسلمان که هر روز در خانه اش را
به واسته ی چيزی به لرزه در می آوردند و خواب و آرامش را ستانده بودند سر رفته بود، رفت تا
بار دگری که بر ميگردد ، توانی داشته باشد ، پس اين بود که خدايمان هر چند وقت يک بار
آنتن نميدهد.
(و خدايی که باز خواهد بود در اين نزديکی)

الا يا ای حس ساقی

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند ، بلای نيمه شب ، سيخ به ما بکند

ديده هنوز نبسته ام ، زمان گذر کرده رسيده به 5:15 بامداد که گويند اين موقعه
را قدر بدان چون دوستت و دشمنت بر خوابند، پس اگر خواستی پيشی بگيری دنده را خامس کن و برو.

حافظ گراميمان در بالا بگفتا که سيخ به جانش ميرود ، پرسيدم : يا شيخ ز چه؟
جواب در بداد: در اين شب که سياهی بر چهری خورشيد تابان سلطه می نهد و در جنگی
کاملا برابر شبها تاريکی ميزنند و روز ها روشنايی اين شخيص داشتم به ياد دوستان خود
تخمه می شکافتم و می آوردم به ياد روزگاری را که می گذراندم در شيراز با رفقای شيرازی
محبّت و صفا در شيراز غوغا بود ولی اين صحبتها طولی نينجاميد ، نمی دانانم چه بر سرمان
آمد يک هو همه دنيا سياهی رفت و ديگر دوستانی که تا ديروز شيرازی کلام ميگفتند
هر چه لنگ کفش داشتند بر سر من کوفتند ، البته ، من انقدر نيز ناراحت نشدم ، لااقل
هم کفش دارم ، هم دوست را بهتر کشف کردم.......
ولی اينجا اموختم که :
دلا نسوز که سوز تو کاری نکند،، يعنی لا اقل اگر خواستی بسوزی ، بدان برای که می سوزی
بعد وقتی صحبت سوختن جدّی شد ، پشيمان شد (عين همان حيوان با وفا که دم
ميجنباند) با خود گفت: ای حافظا ، ای اهل ادب و هنر چه ميگويی؟ که داری حرف مفت ميزنی
مگر ما نديديم جوانان و عزيزانمان را که دل های سوخته خود را بر دست گرفته و در خيابان
راه افتادند به دنبال پماد؟ آيا نديدی مردم را که دل های شکستشان را در ماشين کرده
و برای ديگری بوق ميزنند تا بيايد به هم به چسباند؟؟؟؟
آيا ان ها که 3225 بار در خيابان سجاد بالا و پايين ميروند و دل گمشده خود را نمی يابند، بی کارند>؟؟؟
پس گفت:::::::
اقا من غلط بکنم که دل بسوزانم

قدرتش رفتنيست

و اين بار ، باری باشد اوّل که به گونه ی دگر نوشته گوشديم و مکتوب ميکنيم،، اين هم اکنون بار است که ، قلم را به زمين اندخته، کاغذ رو زيره پا گذشته و رويش راه رفته و مينويسيم ،
که:

کدام بوديد از شما 2 تن که ما را دوسته خود خوانده ، و باور بر اين داشتيد که ، گر مرا تنها نه گزارده در زمانی که دل من از همه ی لحاظ گرفته يا از همه ی لحاظ باز بود و خندن ،،ما نيز شما رو خواهيم نگاه داشت تا زمانی دوووووور!!!!! آيا هنوز به گمانه باطل خود هستی ای ورقه باطل؟؟؟؟؟؟؟؟ آيا هنوز ميانديشی که هر که را تا کنون داشتی تو رو خواهد داشت؟؟؟!؟!؟!
آيا ميانديشی که ، زندگی در جامه اي کونونی ، انچنان زيباست که بود در قرن پدر پدر پدر بزرگه من؟؟؟؟
مگر تو نديدی چه گونه ورق پوستی به کناری رفت و تو آمدی؟؟؟؟؟ مگر تو نديدی ظالميته انسان ها را ،، پس چه گونه کر و، کوری بودی که، تا زمانی که نوبته رفتنت فرا نرسيده بود چيزی نميديدی؟ و هال بينا شدی ؟؟؟؟!!!!!!!!!
بله ،عارضم که امروز با اين ابر قدرت که پشتش روزی به خاک خواهد رسيد مينويسم(رايانه را ارز ميکنم)!!!!