پنجشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۳

يکی به داد برسه......


و روزی قبل هنگامی که خورشيد تعادلش رو از دست داده بود، و داشت می افتاد پايين و وقتی
تلاش داشتم تلاشش رو حتی بعد از رفتنش توی آسمون ببينم و توی يک پياده رو پر از آدمهای
رنگ و وارنگ که انقد سرشون بد بختی ريخته که يادشون ميره يقه های پيرهنشون و صاف کنن
راه ميرفتم ، يک پرنده ی کوچيک ديدم نشسته بود کنار يک درخت داشت زار و زار گريه ميکرد...
با خودش ميگفت:"الان مامانی مياد خونه ، من هم خونه نيستم کلّی هم جوش ميزنه ، بال هام
هم که درد ميکنه ، نميتونم اين راه اومده رو برگردم . تازه اگه اقا پيشيه بياد چی؟،
اگه من رو بخوره ، بعد من با کی درد دل کنم ، من کی کی رو اونجا ببينم؟
و پيشيه داشت می اومد....
فشار جمعيت هلم داد به جلو ، با تمام تلاش داشتم سعی ميکردم بيام بيرون از بين ادما تا از
مخمسه نجاتش بدم.....
پيشی قهوه اي رنگ و ظالمی قرار بود ببينم ،،،،
ولی به جاش يک پيشی ديدم که رنگ و روش پريده بود (زرد زرد) و داشت با خودش ميگفت:
اگر اين جوجو هم بپره بره بعد چی؟
، چی برا بچه هام ببرم؟ 3، 4 روزه غذا نخوردن، حتمن بايد يک چيزی پيدا کنم...
وسط اين شولوغيا خدا هيچ کار نميکرد،
منم هيچ کار نميکردم . مونده بودم چی کار کنم، کی رو نجات بدم ، به کی ظلم کنم..اصلن کی ظالمه
سرم رو انداختم پايين ، زير پام رو نگاه کردم ، و ديدم بهتره که مثل بقيه
!!!!!!وقت نکنم يقيه ی پيراهنم رو درست کنم!!!!!

هیچ نظری موجود نیست: