پنجشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۴

مغزی در کف پا

نميدونم بند کفشم رو سفت بستم که سرم درد گرفت يا سرم درد ميکرد که بند کفشم رو محکم بستم
در هر صورت هم بند کفشم سفته،هم سرم می درده
فک کنم اين مشکل از اونجايی شروع شد که مغزم افتاد کف پام

سه‌شنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۴

دور

دو تا پروانه ناز که هر کدوم بالاشون يک رنگی بود
يکيشون خوشگل بود و يکی ديگشون خوشگلتر
تو آسمون ها اونجا که دست هيچ کدوم از آدما به اونجا نرسيده بود
يک جايی که فقط خاطره ها يادشون بود هم رو ديدن
مث بقيهء پروانه ها به هم لبخند زدن دور هم چرخی زدن
و از هم دور شدن
يک مدّت که چرخ زدن تو اوج رو در اون گوشهء خلوت با هم تجربه کردن
!يک دل نه 99 دل عاشق هم شدن
برای اين که 99 تا ، 100 تا نشه
گفتن بيا از هم دور شيم
بيا ديگه دوست نباشيم،آخه ما بالامون فرق داره
ما که نميشه جفت شيم، ما که نميشه جذب شيم
ما که نميشه ما شيم، ما بايد من و تو بمونيم
.... هر دو دور شدن....
تا وقتی که با هم بودن، کنار هم شاد بودن
از پيش هم که دور شدن, به مثل مجنون شدن
هر چی گذشت زمونه،زمونه گشت ويرونه

بله جانم!دنيای اين پروانه ها
!...با اين که همش يک روز بود ، ولی همش

شنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۴

رويايی هستيم

بعضی از آدما بدون روياء از دنيا ميرن
بعضی ها هم از بی رويايی

جمعه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۴

وی آر استيل الايو


يک روز ديگه هم داره تو اوج زيبايی ميميره ، بازم خوش به حال ما ، که احتمالا زنده ايم

پنجشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۴

عشق به عشق


نفهميدم دنبال چی بود
عشق با زندگی يا زندگی با عشق

دوشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۴

صفر مطلق

داشتم آرزو ميکردم چه خوب ميشه اگه همهء روزهامون عيد باشه
همه به هم تبريک بگيم
همه شاد باشيم
نامهربونی های هم رو ببخشيم
هم ديگه رو دوس بداريم و يک عالمه چيزای خوب ديگه
بعد يادم اومد که اگه اونجوری بود چقد زندگيمون تکراری بود
و چقد بهانه برای خوشحالی کم داشتيم
زود آرزوم رو پس گرفتم
زندگی در بی مشکلی خودش خيلی برام مشکل بود

شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۳

دل تنگ تو هميشه


هيچ وقت نميخوام بگم: تسليت ميگم، معنيش برام گم شده
ولی با 1 عالمه از قلبم آرزو ميکنم که غم آخرشون باشه
!اگر چه ميدونم آرزوم برای خدا هم خيلی سخته
*
:هر وقت يکی که دوس دارم می ميره و من بوسش نکردم، يادم مياد
وااااای ، نکنه همهء اونايی که دوس دارم برن و من فرصت نکنم بغلشون کنم
يا آرامش و گرميه دستاشون رو تو دستام احساس کنم
خيلی هول ميشم ، ولی زود فراموش ميکنم
آخه از موندن خاطرات بد ، بدم ميآد ، حتّی اگه زنگ خطر باشه

چهارشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۳

انتظار


از روی دوس داشتن ، انتظار نداشتن، و انتظار روز خوب کشيدن
، برای دوستان انتظار ميسازد، که انتظار نداشته باشی
چه سخت ميشه جواب انتظارات وقتی که دوستا منتظرند

نفهم


خودش همهء حرفها را ميفهميد، ولی اعتقاد داشت بايد ساده گفت که همه بفهمن
در تلاشش بر اثبات حرفش موجودی ساده لوح شد و ابله

*
خدا کنه هيچ سادگی ای ما را به حماقت نزديک نکنه
*
*

شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۳

سارا : تفاوت عقل با دنيای مجازی؟


دنيای مجازی را عقلی است عاقل
که بر توانش آنچنان باشد که بسازد دنيايش را آنچنان که خواهد
دنيايی به جز دنيای حقيقی
دنيای مجازيمان را از دست ندهيم، مغزمان را گرفتار نرمش کنيم

جمعه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۳

کوچه


ميدونی ، سه تا کوچه بالاتر يک کوچهء بم بسته که به هيچ دری راه نداره
خيلی وقته اونجاس ، کسی هم باهاش کار نداره
همهء آدما هر روز از جلوش رد ميشن ولی هيچ کی توش نميره، آخه بم بسته ديگه
اون موقعه که بستنی دوس ميداشتم بيشتر از الان
و قدم از 4 وجب بيشتر نبود، و حتّی دستم به دکمهء آسانسور خونهء دايی ام هم نميرسيد
هر وقت با بچه ها قايم موشک بازی ميکرديم
ميرفتم اونجا، هيچ کی هم پيدام نميکرد
با خودشون ميگفتن : مگه خله بره تو کوچهء بم بست گير کنه!؟!؟!؟
اونجا که بودم ، يک عالمه دوس پيدا کردم
آخه مامان بزرگ دوستم هر روز نرمه نون های اضافهء سفره شون رو
از پنجرهء ته کوچه ميريخت بيرون
خب همهء گنجشک ها هم چون فقط من رو ميديدن فک ميکردن من پاشيدم
کلّی کيف داشت بازی با گنجشک ها
يک عالمه بارا به مامان جونی گفتم دارم ميرم با بچه ها بازی کنم
ولی بهش نگفتم اين بچه ها 3 ، 4 ماهشونه و آدما گنجشک کوچولو صداشون ميکنن
ته کوچهء بم بست اون خيابون هميشه پر از حيات بود و اميد

سه‌شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۳

تنها يک نامه


يک نامه از يک آدم ناراحت توی يک بطری جلوی در خونمون جايی که اون فرشته خيلی وقته که نشسته
!نوشته بود: امروز آخرش به يک جايی ميرسم که شما ها به اين زودی ها نميرسين
ميخوام از بالای پشت بوم خونمون پر بزنم و بپرم پايين
اگه بشه که ميرم تا اون بالا بالاها، همون جايی که ميگن همش پاکی و زيبايی
همون جايی که آدما نور ميشن، همون جايی که ديگه خورشيد نميخواد
همون جايی که محبت زياده، همون جايی که همه هم ديگه رو دوس دارن
....همون جايی که خيلی قشنگ و خيلی نرمه
خب فک نکنی خيلی ديونه ام ، فکر اين رو هم کردم که اگه بالام قدرت پرواز نداشته باشه چی ميشه
ميرم اون پايين، يک چند متری زير خاک ، ولی تا فرشته های مهربون اومدن که بهم بگن مردی
زود يکيشون رو بغل ميکنم و باهاش ميرم همونجا خوبه
فک ميکنی کسی بخواد من رو از اونجا بيرون کنه؟
نامه تموم شد، سرم رو بلند کردم، فرشته ای که هميشه اونجا بود، ديگه نبود
....رفته بود کمک دوستاش

دوشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۳

ميخوام من رو کامل بشناسی


همش هی اخلاق بدش رو نشون ميده ، ميگه من اينم، اخلاقم اينه
آخه مهربون ، عزيزم ، نازم لازم نيس هر چی هستی بمونی ، ميتونی يک کم برای من تغيير کنی
چه اصراريه که خودت باشی؟

شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۳

پس چن تا


!همهء حرف هايی که بلدی برای اين که به کسی ابراز محبّت کنی ، به 20 تا هم نميرسه، بشمر

عجب نيمهء پر رو ميبينيم


با يک گل بهار نميشه ولی با يک نمه برف زمستون ميشه

عشق به شخص يا عشق به جمع


دونه ورق کاغذ دستم رو پاره کرد، ولی دسته شون نگام کرد
دونه ورق کاغذ رو پاره کردم ، ولی دسته شون فقط مسخرم کرد

چهارشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۳

سايه


هر قدمی که بر ميداشت، سايه اش کوچيک تر ميشد
با اين که ميترسيد سايه اش ديگه بر سر کسی نباشه ولی راهش رو ادامه داد
بعد از چند قدم کوتاه ديگه به نور مطلق رسيد و سايهء سياه در تلاء لو نور گم شدن

امروز هم دوتا، پست بعدی شنبه

يک کار احمقانه


چقد کار ابلهانه اي يه ، داری سعی ميکنی چيزی رو دوس داشته باشی که دوستت دوس داره
دوستت هم داره سعی ميکنه چيزی رو دوس داشته باشه که تو دوس داری
بعد تو يک مسئلهء ساده اينقدر هی الکی تعارف ميکنين که به يک جايی ميرسين که نه تو دوس داری نه دوستت
"ابلهانه تر ميشه وقتی بعد از اينکه با هم حرفتون ميشه، بگه:"من برای تو اون روز اين کار رو کردم*
در ادامه صدای قهقههء احمقانهء خودت