در هر صورت هم بند کفشم سفته،هم سرم می درده
فک کنم اين مشکل از اونجايی شروع شد که مغزم افتاد کف پام
چیزایی که دوس دارم، چیزایی که دوس دارین، چیزایی که ممکنه دوس داشته باشیم
داشتم آرزو ميکردم چه خوب ميشه اگه همهء روزهامون عيد باشه
همه به هم تبريک بگيم
همه شاد باشيم
نامهربونی های هم رو ببخشيم
هم ديگه رو دوس بداريم و يک عالمه چيزای خوب ديگه
بعد يادم اومد که اگه اونجوری بود چقد زندگيمون تکراری بود
و چقد بهانه برای خوشحالی کم داشتيم
زود آرزوم رو پس گرفتم
زندگی در بی مشکلی خودش خيلی برام مشکل بود
خودش همهء حرفها را ميفهميد، ولی اعتقاد داشت بايد ساده گفت که همه بفهمن
در تلاشش بر اثبات حرفش موجودی ساده لوح شد و ابله
دنيای مجازی را عقلی است عاقل
که بر توانش آنچنان باشد که بسازد دنيايش را آنچنان که خواهد
دنيايی به جز دنيای حقيقی
دنيای مجازيمان را از دست ندهيم، مغزمان را گرفتار نرمش کنيم
همش هی اخلاق بدش رو نشون ميده ، ميگه من اينم، اخلاقم اينه
آخه مهربون ، عزيزم ، نازم لازم نيس هر چی هستی بمونی ، ميتونی يک کم برای من تغيير کنی
چه اصراريه که خودت باشی؟