دوشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۳

ترس از پرش

تصميم داشتم برای اوّلين بار طلوع خورشيد رو ببينم
رنگ قرمزش در هوا مشخص شد
لب پنجره جايی بودم که سرمای سحرگاهی رو حس ميکردم
تمام ساختمون ها هم از هيجان ، رنگشون قرمز شده بود
چراغ های شهر کم کم داشتن ميرفتن که خودشون رو پيش يک گوله نور بزرگ ضايع نکنن
من هم که جو گرفته بودم ، ولی زودی به خودم اومدم، پنجره رو بستم پرده رو کشيدم
پريدم تو رخت خواب نرمم پتو رو هم کشيدم رو کلّم
آخه ميترسيدم وقتی طلوع رو ميبينم جو بگيرتم بپرم پايين
يعنی حالاپشيمونی؟-
نه ولی اگه واستاده بودم لااقل خودم رو حالا بهتر ميشناختم

یکشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۳

مه


و حال شب است و موقعهء خواب، اندکيست
که خواب آمده از در تو و رفته از پنجره بيرون
بس که هوا خوب است
مه است ، باران است، آسمان آبی نيست
آخر شب است.......... قلم در دست، لنگ لنگان قدمی بردارد
و ورق سفيدی خود را عرضه ميدارد
!چه ميدانم ، کاغذ چشمک است و قلم جواب لبيک
.آری هوا سرد بود و ماشين گرم ، هوا سرد و مه آلود
ديد، نگذاشت ببينيم، مه از خود راضی
"دائم ميگفت مرا ببين ، چن وقتيست نگفتی"چه ابر قشنگی
زيبا بود، هر آنچه بود فقط ابر بود، آسمان ابر بود و زمين ابر و ديواره ابر
آنچه ميديديم تکراری بود زيبا از آنچه ديده شده سالها و به خاطر بارها
امّا آنچنان زيبا بود که بايد ميديديم آنچه که ديده ايم

.............

.
...
.......
............
....................
..........................
...................................
...........................................
..................................................
......................................................

شنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۳

خلاصش




اون چهار قسمت "روزی که" رو يادتونه؟
:امروز ازش خلاصه برداری کردم ، شد
بدنيا آمدم، بزرگ شدم ، مردم ، و زندگی را شروع کردم

از احوالات دوستيای بهشت


....اين هم چون شاهزاده خانوم پرسيد زندگيم تو دنيای اين بالا، تو آسمون هفتم چطوريه
اينجا هم برا خودش تنوع داره ، اينجا هم آدما دوس دارن بيان اونبر ، دوباره زندگی زمينی رو ببينن
مث همهء آدم بزرگا که دلشون برای بچگيشون تنگ شده
.هنوز هيچکی نميدونه کدومش بهتره
ديروز دوستم که اينجاست کلّی دلش برای همهء دوستای زمينيش تنگ شده بود
کلّی هم طول کشيد تا آروم شد، ميدونی خدا بليتهای تا زمين رو خيلی گرون کرده
ديگه به اين راحتی نميشه برگشت، ولی هنوز راه داره

جمعه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۳

وقت




بعد از يک عالمه وقت تازه امروز وقت کردم که فک کنم ، و فک کردم که چرا اصلا وقت فک کردن نداريم؟

پنجشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۳

آب شدم


اين هم يک کادو ديگه که باباجون و مامان خانوم برام نوشتن
ممممممممممممممممممممممممم رسی + بوس و بغل، بغل، بغل

در ميان آن همه غوغا ، آن همه آشفتگی
اين همه اميد بود که در يک اميد خلاصه شده بود

چهارشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۳

ياد داشت های يک دوس

امروز 12 کيلومتر دويدم، وقتی اومدم خونه ديدم به جای من
خودکاره آش و لاش رو صفحهء کاغذ غش کرده و خوابيده ،در ضمن يک ياد داشت هم برام گذاشته بود که
!!!!!!!!!!!!!دست از سرم بردار بابا،،، ددددددد

تا حالا 19 بار

يک اميد به دنيا اومد چرا دنيا پر اميد نميشه؟

امروز که تموم شد يک روز به روزای زندگيم و يک سال به ارقام سنم اضافه شد
تو اين 19 سال گذشته اينقد چيزی ياد گرفتم که فک نميکنم
بتونم نصف اين رو هم بعدا ياد بگيرم
!شايد هم بزرگ که بشم نظرم عوض شه
وقتی شمع ها را فوت ميکنم ، خوشحال خواهم بود که لااقل اگه
از نظر بعضی ها چيزی نبودم از نظر خودم بودم، و يا
لااقل کمش اينه که ميتونم مطمئن باشم که آدم بودم
خوشحالترم که تو اين مدّت که گذشته
با ديدن گل رز در دست دوست يا سبزی شبنم زدهء جنگل
يا ريزش آبشار رو سنگ سخت يا لبخند معصومانهء کودک و با
حس کردن نسيم خنک وقتی که پنجره رو وا ميکردم و يا حتی
شنيدن صدای کسی که دوسش داشتم، شاد شدم
من حتی برای اين خوشحالم که غم دوستانم تونست مرا ناراحت کنه
و از اين که قلبم رو همه جا همراه خودم داشتم
من خيلی خوشحالم که تو اين مدّت 1000 تا 1000 تا محبت کادو گرفتم
و يا اين که يک عالمه دوس دارم و همش يک کوچولو نادوست
....خوشحالم که اسمم اميده، و خوشحالم که

بی دليل

نميدونم چرا آدما تو روشنايی روز دنبال راهشون ميگردن ، من که راهم رو تو تاريکی شب و زير نور مهتاب پيدا کردم

سه‌شنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۳

پشه


يکدونه پشه ساعت 2 صبح از درز بين پنجره و چارچوبش با بدبختی می آيد تو اتاق تا
از هوای سرد بيرون نجات پيدا کنه
وقتی سرما از جونش ميره و يخش آب ميشه، شروع ميکنه به گشت و گزار برای پيدا کردن جای خواب
وقتی ميبينه جا زياده ، صدای شکمش رو ميشنوه به سراغ يکی از هم خونه ای های جديدش ميره
و يک شکم سير يارو رو درست ميکنه، تو راه رفتن به تخت خواب، يک نور آبی ميبينه
و به خيال يک ديسکوی توپ روانه اش ميشه
خب، خدا بيامرزتش ، برق گرفتش و مرد، ولی خوبيش اين بود که وقت نکرد به ياد بياره فقط از ترس سرما
به خونه اومده بود نه برای جای خواب و غذای خوب يا ديسکو
تو وصيت نامش يک جاش نوشته بود: و شما ای فرزندانم که اسمتان را هم نميدانم، بدانيد
که انسان ها از ما حريص ترند

دوشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۳

ترس

امروز فقط ميخواستم بنويسم" مرسی " بعد ديدم قراره سيلی از گوجه فرنگی به سمت مالزی روانه شه
:و دوباره تسونامی رو تکرار کنه، نظرم رو عوض کردم ،،، ولی بازم ميگم
مرسی از اينکه يک اميد پرورش دادين با محبتتون که پر اميدتر است از هر چی اميد و آرزوس

یکشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۳

درختی در آرزوی تبر


يک درخت بود وسط کوير، ديگه عمری براش نمونده بود، ته آرزوش اين بود که يکی پيدا بشه
تيش ای به ريشه اش بزنه، و اون رو قايقی کنه برای موج سواری روی درياهای نيلگون
يا برگ و کاغذی کنه برای بچه های بازيگوش، که ازش موشک درست کنن و به آسمون ها بفرستند
و يا اگر هيچ نشد، نی قليانی بشه که توش نفسی جاری ميشه، و اينجوری بشه يک دوست
درختمون آرزوهاش رو با خودش برای هميشه نگه داشت، چون وسط اون کوير
پيدا کردن هم صحبت هم محال شده بود چه برسه به مردی تبر به دست

شنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۳

تلاش

بعد از چن ساعت بازی با کلمات يادم اومد اصلا حوصلهء بازی نداشتم

جمعه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۳

بلغور


ميگم ، بنا به در خواست دوستان و بنا به اين که اسم و محتوای وبلاگ بايد به هم بخوره
اين شعر رو هم گذاشتم ، ولی جون مادرتون اگه دفعه اوّل اينجا مياين ، بقيهء متنا رو هم بخونين
هر چن ، خيلی فرق نميکنه :-پ
*
*
کاش از سر شاخ من پريده بودم* کاش بر سر آن شاخه من ديده بودم
کاش نزيک حرم خفته بودم*کاش بر سر آن مرد
نريده بودم
کاش عمر مرا بود بلندی*کاش بخت مرا بود نتنگی
کاش از بر آسمان ابری*کاش از جوّه هواهای بهاری
من گه به زمين آمده بودم
*** بر پستی آن آرميده بودم
*

Dont Think Just Read The Next One Plz...



چه رنگی؟


اون روز که فهميدم ، سبزی چراغ های خطر ، آبی آسمون های وسيع
قرمزجگری گل های رز، سفيدی ابرهای پفکی و پشمالو ، زردی خوشهء گندم توی مزرعه
طلايی نور آفتاب لای درخت های جنگل و روی برگ های پاييز زده
رنگ سفاليه ديوارهای کاهگلی و همون رنگ مشکی ای که رنگ عشقه
رو چقد زياد دوست دارم ، تازه متوجّه شدم که عاشق رنگين کمونم


ديدين چه زود فهميدم؟

چهارشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۳

سادگی، حماقت، خرافات

فهميدم چرا دوستم اخلاقش بد شده، تازه پريروز فهميده بود که آدم های خوب زود ميميرن
چه خوب بود وقتی نادون بود

رفتم مسافرت تا يکی دو روزی

سه‌شنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۳

ديم دالا، ديم دالا، ديم دالا ديم

خبر ، خبر ، يک دونه خبر، يکی ديگه هم بزرگ شده، بزرگ و چاق ،گنده شده، فک کنم قد من شده
با هم بگيم مبارکه، مبارکه تولدّت
صفورا دختر عمه جون جان :د ، خيلی خيلی به سن جديت خوش اومدی

نه نه نه ، ترحم نه


هميشه دوس داشت کسی باشه که همه بهش افتخار ميکنن
کسی باشه که همه از وجودش و حضورش لذت ميبرن
بعد از 20 سال که بدون يکی از پاهاش برگشت به کشورش
يک عده، آدم حسابش نمی کردن
و عدهء ديگه بهش ترحم می کردن، هر چی بود درد آور بود
همهء اينا فقط اينو بهش نشون داد که خشت اوّل رو کج گذاشته بوده

يه چی ديگه: قرار نيس هر کی به هيچ کدوم از آرزوهاش نرسيد، زود بدو برای اون دنيا

دوشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۳

فقط دوسش داش

گاهی دوس داشتنش خرابکاری ميکرد، فقط برای خودش می خواستش
دوس داش کسی با اون حرف نزنه، دوس داشت کسی به اون نگاه نکن
دوس داشت اون هيچ جا رو نبينه، دوس داشت اون لال باشه
اصلا دوس داشت دوستش ديونه باشه
اينقد سعی کرد، که ديگه اون دوست، هيچ وقت دستش رو به دست دوست قديميش نداد

یکشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۳

فراری احمقانه

يک عالم زياد دور زمين چمن دويدم ، اينقد دويدم که دست هيچ کدوم از آدم بدا ديگه بهم نميرسه

پا دری: الان عضو ميگيريم ، کس ديگه اي هم هست بخواد با من بدو؟

جمعه، دی ۲۵، ۱۳۸۳

-کادويی +


اين کادويی اون روز که بوسم کردی، اين کادويی اون روز که لگد زدی
اين کادويی اون روز که بغلم کردی ، اين کادويی اون روز که تردم کردی
اين کادويی اون روز که نوازشم کردی، اين کادويی اون روز که نامهربونی کردی
اين کادويی اون روز که قلبت رو دادی بهم، اين کادويی اون روز که قلبم رو ازم گرفتی
آخ، پولام تموم شد ، ولی هنوز يک عالم برات کادويی بايد بگيرم

من بازم رفتم مرخصی، زود ميام ، شايد فردا هم بودم

هجوم

وقتی بهم رسيدن اينقد هجوم کلمات رو زبونشون
فشار آورد که نتونستن يک کلمه حرف بزنن
.فقط از شدّت دردش تو بغل همديگه گريه کردن

دوشنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۳

(و وقتی ، (قسمت اوّل

...و وقتی به دنيا اومدم
مادری که مهربانترين مادر دنيا بود، پدری که توانمندترين موجود هستی بود
گرّه ای از آدميان که هر يک را با نامی خواندند
تعدادی ستون متحرک در اطرافم که مادرم آن ها را پا ناميد
هزاران صورت زبر که مرا به آسمان ها بردند، لپم را خيس کرده به زمين برگردانده تا پدر آن ها را عمو بنامد
دنيايی از دوستان رنگارنگ که تختم را اشغال کرده و فقط چشمانشای بيانگر دنيايی از محبّت بود
.و اميدی که در آرزوی بزرگ شدن بود

(و وقتی (قسمت دوّم

و وقتی فهميدم خيس کردن لپ آدم ها محبت است
و وقتی از کسی که جايم را اشغال کرده بود متنفر شدم
و وقتی فهميدم دوستان رنگارنگ رو اصلا دوست ندارم
و وقتی فهميدم بين آدم خوب و بد نميتونم طناب بکشم
و وقتی ديدم چقد حرف برای زدن دارم و يا چقد گره برای وا کردن
و وقتی با نگاهی در آينه تارهای سپيد برايم هويدا شد
اونوقت بود که اميدی بودم در آرزوی کودکی

(و وقتی (قسمت سوّم

و وقتی پنجشنبه شب از عزرائيل نامه گرفتم که کم کم آماده شو
جمعه ساعت نه ميخوايم بريم گردش
تمام استخون هام به لرزه افتاد، اينقد برام سخت بود جدا شدن از جايی که هستم
که تمام خوبی های بعدش رو از ياد برده بودم
يک عالم کار بود که نکرده بودم ، من هنوز نصف جهان خاکی رو نديده بودم
من هنوز نصف دوستام رو توی اين کره پيدا نکرده بودم، من هنوز خيلی کار داشتم
امروز تنها شبم بود، چی همه آدم برای خداحافظی
چی همه آدم که ميگن: ا اون کی مرد؟
چی همه آدم که ديگه يادشون نخواهد اومد
اميدی هم صبح های جمعه، نون سنگک بدست
در هوای گرگ و ميش صبح با صدای گنجشکها
از توی اين کوچهء سنگ فرش رد ميشد
ميخواستم بهترين کارها رو برای شب آخر بکنم
رفتم به سمت تخت روش دراز کشيدم تا فک کنم
هنوز داشتم فک ميکردم که فردا شد و من يادم رفت عکس های يادگاریم رو تو جيبم بذارم

(و وقتی (قسمت آخر


...و وقتی من مردم
با خاکم خشتی درست کنيد برای سقف خانهء بی سر پناهی
يا خاکم را در دستان باد بسپاريد تا به گردش ببرد
يا خاکم را به دريا ها بدهيد تا آنچه زنده ام نکرد، بکند و در اعماق آن جاودانه شناور شود
يا خاکم را در زير نور آفتاب پخش کنيد تا تک تک ذراتم از تابشش لذت ببرند
يا خاکم را به صحرا بسپريد تا پر از شقايق شود
يا خاکم را پای گل ياسی بريزيد تا در او بدمم و خاکم بوی گلی شود که دلی را سر مست ميکند
يا ميتوانيد خاکم را مهری کنيد برای پيشانی عابدی
يا بيايد اصلا به خاکم دست نزنيد خودش سنگ صبوری ميشود برای پيره زنی تنها

جمعه، دی ۱۸، ۱۳۸۳

فرشتهء بی بالمون کو؟


!امروز يکی از فرشته های روی زمين تصميم گرفت که بره
.از دست هر چی آدم زبون نفهمه خسته شده بود
به هر کی ميگفت من فرشته ام فقط بالام رو نياوردم باور نمی کرد
هيچ کی مراقبش نبود ، اصلا هيچ کی مراقب دلش هم نبود که نشکنه، آخرش
لباس خوشگلش رو پوشيد يک شونه به موهای طلايش کشيد، چشای آبيش رو از اشک پاک کرد
و بارو بنديلش رو جمع کرد، ريخت تو يک کيسهء بزرگ
.... درش رو محکم گره زد و رفت
!!!ولی باز هم اين آدما نفهميدن که رفته پيش بقيهء فرشته ها، همه گفتن مرده
...و اين حرف مجبورش کرد که ديگه هرگز بر نگرده

توضيح و الضميمه: تا دوشنبه ، مرخصی رفتم

پنجشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۳

دوستای مهربون

ديگه براش ساختمون های رنگارنگ شهر ، تک تک درخت های سبز
، شيطنت های بچه های ناز و دوست داشتنی تو زمين بازی
پرواز گنجشکا تو آسمون آبی و يا حتّی صدای بازی قطره های بارون تو ناودون
هيچ معنايی نداشت، چون هر جا که گوش ميکرد ، هر جا که تو ديدش بود
.هر آدمی که ميشناخت براش از قصه و غم حرف ميزد
اينقد اين دوستای مهربون از زمين و زمان بد گفتن که ديگه از زندگی خودش نيز ميترسيد و
چون نميخواست پنجره رو واکنه بپره پايين، پرده ها رو کشيد ، صدای ضبط رو بلند کرد
در اتاق رو قفل کرد ، و هيچ کی رو تو اتاقش راه نداد

چهارشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۳

پس کوشش اين الاغ من؟


امروز که از خواب پا شدم ، ديدم دارم دق ميکنم، اخه چرا بيدار شدم؟
من خواب بودم، خواب ميديدم، خوابای رنگی ميديدم
سوار يک الاغ بودم ، الاغی ناز و نازنازی
کلّی با هم ما خوب بوديم ، يک دنيا هم که دوست بوديم
هيچ کی هم کارمون نداشت ، پا رو دمش هم نميذاشت
همين که من بيدار شدم، بازم ديدم گل ندارم ، کم کمکی غمک دارم
پس کوشش اين الاغ من ؟ الاغ خوب و چاق من؟
بازم ميخوام خواب ببينم، خواب يک خر جون ببينم
چی کار کنم تا بخوابم، خوابای خوب خوب ببينم؟

سه‌شنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۳

امشب هيچی


قلمم دوست داشت امشب هم يک چيزی بگه مث هر شب، دهنش رو وا کرد ،
...انقد سرفه کرد که هيچی از حرفاش نفهميدم
حرف که گوش نميکنه، ديشب بدون پتو خوابيده

دوشنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۳

اين بود؟


ايا منظورم
از متن پايين اين بود که: ، آدم يا کلا خودش رو بده دست عقلش يا
هم کلا دست قلبش؟

ولم کنين ، ديوونه ها

.مغزش يک دستش رو گرفته بود ، و قلبش دست ديگش رو
!انقد هر کدوم به يک طرف کشيدنش که با مغز رفت تو اوّلين مانع

یکشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۳

چرا نفهميد؟

دو سال بود پيش خودش نگهش داشته بود، يعنی سمت چپ بدنش جايی که
.هر روز 86400 بار گم گم ميکرد قايمش کرده بود
می ترسيد اگر بيشتر از اين نگه داره ديگه جايی برای نفس کشيدن نمونه
و ميدونست اگر 1 ساعت دير تر بگه ديگه همه چی تموم ميشه و هرگز نميتونه بگه
.دوست، داشت ميرفت
...برگشت و گفت : دوستت
ولی بقيش شد نيرويی برای دويدنش ، دويد و با چشمهای مرواريد بارونش
دور شد

شنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۳

امتحانی برای زندگی

سر جلسه انقدر تعداد گزينه ها زياد بود که ترجيح داد ورقه رو دست نخورده تحويل بده