دو سال بود پيش خودش نگهش داشته بود، يعنی سمت چپ بدنش جايی که
.هر روز 86400 بار گم گم ميکرد قايمش کرده بود
می ترسيد اگر بيشتر از اين نگه داره ديگه جايی برای نفس کشيدن نمونه
و ميدونست اگر 1 ساعت دير تر بگه ديگه همه چی تموم ميشه و هرگز نميتونه بگه
.دوست، داشت ميرفت
...برگشت و گفت : دوستت
ولی بقيش شد نيرويی برای دويدنش ، دويد و با چشمهای مرواريد بارونش دور شد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر