پنجشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۳

دوستای مهربون

ديگه براش ساختمون های رنگارنگ شهر ، تک تک درخت های سبز
، شيطنت های بچه های ناز و دوست داشتنی تو زمين بازی
پرواز گنجشکا تو آسمون آبی و يا حتّی صدای بازی قطره های بارون تو ناودون
هيچ معنايی نداشت، چون هر جا که گوش ميکرد ، هر جا که تو ديدش بود
.هر آدمی که ميشناخت براش از قصه و غم حرف ميزد
اينقد اين دوستای مهربون از زمين و زمان بد گفتن که ديگه از زندگی خودش نيز ميترسيد و
چون نميخواست پنجره رو واکنه بپره پايين، پرده ها رو کشيد ، صدای ضبط رو بلند کرد
در اتاق رو قفل کرد ، و هيچ کی رو تو اتاقش راه نداد

هیچ نظری موجود نیست: