چهارشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۳

تا حالا 19 بار

يک اميد به دنيا اومد چرا دنيا پر اميد نميشه؟

امروز که تموم شد يک روز به روزای زندگيم و يک سال به ارقام سنم اضافه شد
تو اين 19 سال گذشته اينقد چيزی ياد گرفتم که فک نميکنم
بتونم نصف اين رو هم بعدا ياد بگيرم
!شايد هم بزرگ که بشم نظرم عوض شه
وقتی شمع ها را فوت ميکنم ، خوشحال خواهم بود که لااقل اگه
از نظر بعضی ها چيزی نبودم از نظر خودم بودم، و يا
لااقل کمش اينه که ميتونم مطمئن باشم که آدم بودم
خوشحالترم که تو اين مدّت که گذشته
با ديدن گل رز در دست دوست يا سبزی شبنم زدهء جنگل
يا ريزش آبشار رو سنگ سخت يا لبخند معصومانهء کودک و با
حس کردن نسيم خنک وقتی که پنجره رو وا ميکردم و يا حتی
شنيدن صدای کسی که دوسش داشتم، شاد شدم
من حتی برای اين خوشحالم که غم دوستانم تونست مرا ناراحت کنه
و از اين که قلبم رو همه جا همراه خودم داشتم
من خيلی خوشحالم که تو اين مدّت 1000 تا 1000 تا محبت کادو گرفتم
و يا اين که يک عالمه دوس دارم و همش يک کوچولو نادوست
....خوشحالم که اسمم اميده، و خوشحالم که

هیچ نظری موجود نیست: