دوشنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۳

(و وقتی ، (قسمت اوّل

...و وقتی به دنيا اومدم
مادری که مهربانترين مادر دنيا بود، پدری که توانمندترين موجود هستی بود
گرّه ای از آدميان که هر يک را با نامی خواندند
تعدادی ستون متحرک در اطرافم که مادرم آن ها را پا ناميد
هزاران صورت زبر که مرا به آسمان ها بردند، لپم را خيس کرده به زمين برگردانده تا پدر آن ها را عمو بنامد
دنيايی از دوستان رنگارنگ که تختم را اشغال کرده و فقط چشمانشای بيانگر دنيايی از محبّت بود
.و اميدی که در آرزوی بزرگ شدن بود

هیچ نظری موجود نیست: