و وقتی فهميدم خيس کردن لپ آدم ها محبت است
و وقتی از کسی که جايم را اشغال کرده بود متنفر شدم
و وقتی فهميدم دوستان رنگارنگ رو اصلا دوست ندارم
و وقتی فهميدم بين آدم خوب و بد نميتونم طناب بکشم
و وقتی ديدم چقد حرف برای زدن دارم و يا چقد گره برای وا کردن
و وقتی با نگاهی در آينه تارهای سپيد برايم هويدا شد
اونوقت بود که اميدی بودم در آرزوی کودکی
و وقتی از کسی که جايم را اشغال کرده بود متنفر شدم
و وقتی فهميدم دوستان رنگارنگ رو اصلا دوست ندارم
و وقتی فهميدم بين آدم خوب و بد نميتونم طناب بکشم
و وقتی ديدم چقد حرف برای زدن دارم و يا چقد گره برای وا کردن
و وقتی با نگاهی در آينه تارهای سپيد برايم هويدا شد
اونوقت بود که اميدی بودم در آرزوی کودکی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر