و وقتی پنجشنبه شب از عزرائيل نامه گرفتم که کم کم آماده شو
جمعه ساعت نه ميخوايم بريم گردش
تمام استخون هام به لرزه افتاد، اينقد برام سخت بود جدا شدن از جايی که هستم
تمام استخون هام به لرزه افتاد، اينقد برام سخت بود جدا شدن از جايی که هستم
که تمام خوبی های بعدش رو از ياد برده بودم
يک عالم کار بود که نکرده بودم ، من هنوز نصف جهان خاکی رو نديده بودم
من هنوز نصف دوستام رو توی اين کره پيدا نکرده بودم، من هنوز خيلی کار داشتم
امروز تنها شبم بود، چی همه آدم برای خداحافظی
يک عالم کار بود که نکرده بودم ، من هنوز نصف جهان خاکی رو نديده بودم
من هنوز نصف دوستام رو توی اين کره پيدا نکرده بودم، من هنوز خيلی کار داشتم
امروز تنها شبم بود، چی همه آدم برای خداحافظی
چی همه آدم که ميگن: ا اون کی مرد؟
چی همه آدم که ديگه يادشون نخواهد اومد
چی همه آدم که ديگه يادشون نخواهد اومد
اميدی هم صبح های جمعه، نون سنگک بدست
در هوای گرگ و ميش صبح با صدای گنجشکها
از توی اين کوچهء سنگ فرش رد ميشد
ميخواستم بهترين کارها رو برای شب آخر بکنم
رفتم به سمت تخت روش دراز کشيدم تا فک کنم
هنوز داشتم فک ميکردم که فردا شد و من يادم رفت عکس های يادگاریم رو تو جيبم بذارم
ميخواستم بهترين کارها رو برای شب آخر بکنم
رفتم به سمت تخت روش دراز کشيدم تا فک کنم
هنوز داشتم فک ميکردم که فردا شد و من يادم رفت عکس های يادگاریم رو تو جيبم بذارم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر