!امروز يکی از فرشته های روی زمين تصميم گرفت که بره
.از دست هر چی آدم زبون نفهمه خسته شده بود
به هر کی ميگفت من فرشته ام فقط بالام رو نياوردم باور نمی کرد
هيچ کی مراقبش نبود ، اصلا هيچ کی مراقب دلش هم نبود که نشکنه، آخرش
لباس خوشگلش رو پوشيد يک شونه به موهای طلايش کشيد، چشای آبيش رو از اشک پاک کرد
و بارو بنديلش رو جمع کرد، ريخت تو يک کيسهء بزرگ
.... درش رو محکم گره زد و رفت
!!!ولی باز هم اين آدما نفهميدن که رفته پيش بقيهء فرشته ها، همه گفتن مرده
...و اين حرف مجبورش کرد که ديگه هرگز بر نگرده
!!!ولی باز هم اين آدما نفهميدن که رفته پيش بقيهء فرشته ها، همه گفتن مرده
...و اين حرف مجبورش کرد که ديگه هرگز بر نگرده
توضيح و الضميمه: تا دوشنبه ، مرخصی رفتم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر