پنجشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۵

خجالت


داش به طبق دل من رفتار ميکرد که منو خوشحال کنه
منم داشتم همونکارو ميکردم ولی نه برای خوشحال کردنش
من اون کاری رو ميکردم که دلم ميگف
بهم گفت که فقط به خاطر من اينجوری رفتار ميکرده
قلبم کلّی از مغزم خجالت کشيد
که چرا هيچوقت اجازه نداد که مغز فک کنه شايد منم دارم برای اون اينجوری رفتار ميکنم

چهارشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۵

طلاق

عجبا! نميخوام ديگه با تو زندگی کنم
طلاق ميخوام
ميخوام برم بيرون، حس آزادی رو احساس کنم
نميخوام اين همه لباس بپوشم و برم بيرون ميخوام حس سرما رو پوستم حس کنم
نميخوام همه جا دنبالم را بيفتی
.ميخوام برم تو دريا شنا کنم
ميدونی اصن؟ به نظر من ، سرما خوردن ، ترسيدن و خفه شدن توی آب دريای بی انتها انقدا هم بد نيس
فکرشو بکن ... يک قبر با اين همه وسعت.
در ضمن ، من ديگه بزرگ شدم ،مثلا 6 سالمه ها،يک کم رعايت کن ديگه
!!!عجبا