آخه یعنی چی؟
صدا دوباره گفت: ۱ کم خفه شو جواب تبریک ملت و بده
چیزایی که دوس دارم، چیزایی که دوس دارین، چیزایی که ممکنه دوس داشته باشیم
اندکی پیش قصد خانه ای کردم چهار در شیش ، در این روزگار که خانه متری 3 تومان است، هر چهار در شیشی ، لا اقل 72 میلیون تومان است، بنده که در شهر آوازه داشته و برو بیا ای ، روی هم جمع کنی ، 7 ,8 تومانی در دست داشتمی.
در چه کنم چه کنم بودم، که تبلیغ وام 10 ساله تلوزیون مرا یاد آمد.
حساب را با کتاب جامعه کردم ، دیدم کلهم ،با این فشار زندگی ما 6 سال بیش زنده نمیتوانیم باشیم ، چین شد که راهی بانک شدیم.
در بانک ، هی از این سؤ به ان سؤ شدیم ، هی ما را فلک کردند، های ما را زدند، هی ما را گم کردند ، تا آخر بانک تعطیل شد.
چند ماهی به همین منوال گذشت، تا آخر ما را که از کتک ها سرخ و کبود شده بودیم، یاد خداوندگار کریم افتاد.
با کلی پارتی بازی، دوست و آشنا ، وثیقه و غیره ، شماره ی شرکت خداوند را گرفتیم…
الا ایهال ، به ما شماره ی خداوند یکتا را ندادند ، شماره ی خداوندگار ها را داداند. که به گمانم از چهره سیاه و رنگ و روی رفتمان ما را با دوستان بودیست اشتباه گرفته بودند.
فی الواقع از خوش حالی در پوست خود نمیگنجیدیم ، در افکارمان این بود که صورت کبود و پاهای فلک شده ی خود را به خداوند نشان میدهیم، تا ایشان هم پدری از این بانکی ها در بیاورد و ما کیف کنیم ، هم وام را نقدی بگیرید.
یک هفتصد و هفتاد هفت یک را گرفتم.
بیق ، بیق ، بیق ، بیق ، بیق …. ( آقا یک ساعتی بیق زد و کسی گوشی را بر نداشت ).
بعد از تلاش بی وقفه ، صدای نازکی از آن بر خط گفت: “ دفتر خداوندگارن بفرماین؟”
بنده در حال پر گرفتن از روی صندلی خود، با شعف و شادی گفتم: “ای جانم به فدایتان، ای زیبا صدا، ای پروردگار زمین و زمان، ای … “
صدای نازک از آن بر خط گف: “ آقا بنده منشی هستم اینجا، با چه کسی کار دارید؟”
من شخیص هم که آب سردی روی هیکلم احساس میکردم ، گفتم: “اگر منشی هستی چرا گوشی بر نمیداری؟”
- رفته بودم ناهار ، امرتان؟
- با خداوندگار زمین و زمان کار دارم
- با زمین یا زمان؟ مسئولیت ها تقسیم شده! جمعیت در حال رشده همه جا آقا، البته به غیر ایران که اونم با تدبیر مسئولین داره حل میشه .
- ای وای! با تو زمینیه خب.
- وصل میکنم
بیق ، بیق ، بیق … صدا ای از ته چاه گفت: “پروردگار تو زمین، بفرمأین؟”
باز شروع کردم به تمجید و تمللق…
خدا گفت: “ آقا برو سر اصل مطلب، اینجا مرطوبه ، موبایلم احتمال سوختن داره!”
گفتم: “ خداوندا! چرا صدایت ته چاه جمکران است؟”
اینجا بود که فهمیدم ، به خداوندگار زیادی توی زمین ما را وصل کردند!
با هزار خواهش و تمنا، از کشیدن ما توی چاه برای کمک بی خیال شد ، و ما رو وصل کرد به خدائ روی زمین.
- الو؟
- بله ، بفرمأین.
- دستم به دامنت یا شلورت یا هرچه که ایشالا بپا داری. از صبح دارم شما رو میگیرم
- آقا حرفت و بزن، اینجا جنگه. شیطان با دار و دستش حمله کردن ، خداییش هفتای ما نیرو دارن.
- گفتم وام ، ای حاج خدا!
- گفت: “ ای آقا! امور اداری رو بگیر و قطع کرد...
باز با بد بختی ، منشی خوش صدا را گرفتیم. ضعیفه گوشی رو برداشت.
- بله؟
- خانم جان اشتباه وصل کردین، بنده از صبح علافم، در پی وامم خواهر من.
- امور مالی؟
- بله ، بله.
بیق ، بیق ، بیق!
- امور مالی بفرمأین؟
- خداوندگارا، گفتن شما وام میدهید
- بله.
- مال ما رو هم میشه راست و ریست بفرمأین؟
- نخیر.
- آای آقا! چرا نخیر برادر؟ این همه هی میگن خدا مهربان است و رحیم! چرا نخیر؟
- مهربانی مال خدائ مهر و محبت است، اینجا امور مالی ، شوخی و تعارف بر نمیدارد. در ضمن ، بنده به خداوندگارانی که نیاز مبرم به پول دارن، با وثیقه معتبر و چک تضمینی وام میدهم، نه هر کسی که تلفن ما را از 118 بگیره. با کلی بد بختی، پول های ملت رو از ته چاه که همکارم هنوز مشغولشه رو در میاریم، بعد بدیم به شمای خنگ که ریختی تو چاه؟ نخیر اقا!
- عرض کردم: “ بله با خداوندگاری که توی توی زمین تشریف دارن صحبت کردم، گرچه حرفی از پول ها نزد، فک کردم چاهمان خدای نکرده کاریش شده ایشان اون پایینن. خوب حالا بردار خدا، من چه کنم؟
- خودکشی!
- آای آقا!
گوشی رو قطعه کردم … خانه ام هم کف است، چاقویم از میوه خوری ماست بر تر، طناب ها پوسیده، تفنگ ها بی فشنگ، مرگ موش ها تقلبی و بی اثر ، و جیب ، همچنان خالی.
3 سال گذشت، و من داغ خانه ای دارم چهار در شیش.
برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي، از جمله دوستان بد و ناپايدار، برخي نادوست و برخي دوستداركه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد و چون زندگي بدين گونه است، برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي، نه كم و نه زياد. درست به اندازه، تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند، كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد تا كه زياده به خود غره نشوي.
و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي، نه خيلي غير ضروري تا در لحظات سخت،.وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است، همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.
همچنين برايت آرزومندم صبور باشي، نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند، چون اين كار ساده اي است، بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.
و اميدوارم اگر جوان هستي، خيلي به تعجيل، رسيده نشوي و اگر رسيدهاي، به جوان نمايي اصرار نورزي، و اگر پيري، تسليم نا اميدي نشوي، چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است بگذاريم در ما جريان يابد.
اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني .....هر چند خرد بوده باشد...... و با روييدنش همراه شوي، تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد.
به علاوه اميدوارم پول داشته باشي، زيرا در عمل به آن نيازمندي و سالي يك بار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي: " اين مال من است" فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است!
اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد، ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم ...
تو خونه، سر سفرشون به غير از عشق چيزی نبود، سرش دعوا شد.
همه مردن... عشق تکه پاره سر سفره موند
هوا سرده، دستگيرهء در يخ زده، در خونه ام باز نميشه، صدای گرگا تو کولاک گم ميشه.
نفسهای دختر بچه هم تو مشتاش قوتّی به دستاش نميده
چرا کسی درو وا نميکنه؟
در باز نميشه، انگشتهای پاش هم کم کم دارن بی حس ميشن، همشون خيسن.
به زحمت پاهاش رو تو برف هل ميده تا بتونه به پنجره برسه
از تو پنجره بدن پيره زن رو ، روی زمين ميبينه
سرما بيشتر ميشه
پنجره حصار داره، در باز نميشه
نميشه
نميشه
نميشه
.نشد
خوش به حال پيرزن.... صورت کبود دختر بچه رو از تو پنجره نديد-
چهارصد و سی سه بار با مغز رفتم تو ديوار
روز هنگام ديوانه ای ديدم که قه قهه ميزد ، بسی شاد بود ، سفيد دندوانش ميخنديد ، گريه نميکرد ، اشک نميريخت
هزاران سال سکوت بی معنا، تاريکی مطلق ، فشار سنگين ترين تخته سنگ ها، تنهايی و نا اميدی او را بزرگ و بزرگ تر ميساخت، هر چه فشار طولانی تر الماس پر ارزش تر و زيباتر
نگون بخت پدر عاقلی که ديوانه وار برای خوشبختی کودک تلاش ميکرد و ندانست که قلوه سنگ اگر دل داشت الماس نميشد