یکشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۳

جايی پر از صدا ولی کاش...

!!!ميشنوی!!!
صدای ضربه های پيوسته ی جوانکی به دری،
صدای ناله ی پيره زنی عجوزه،
صدای، بی صدای دل شکسته ی مادری،
صدای دويدن کودکی برای هدفی بزرگ،
صدای نفس نفس زدن پدری چاق و تنومند که 1 آرزو بيشتر ندارد،
صدای آژير آمبولانس، و همچنان جوانک ميکوبد و منتظر است که کارکنان بيمارستان از ناهار
و نماز برگردند.

هیچ نظری موجود نیست: