دلا بسوز که سوز تو کارها بکند ، بلای نيمه شب ، سيخ به ما بکند
ديده هنوز نبسته ام ، زمان گذر کرده رسيده به 5:15 بامداد که گويند اين موقعه
را قدر بدان چون دوستت و دشمنت بر خوابند، پس اگر خواستی پيشی بگيری دنده را خامس کن و برو.
حافظ گراميمان در بالا بگفتا که سيخ به جانش ميرود ، پرسيدم : يا شيخ ز چه؟
جواب در بداد: در اين شب که سياهی بر چهری خورشيد تابان سلطه می نهد و در جنگی
کاملا برابر شبها تاريکی ميزنند و روز ها روشنايی اين شخيص داشتم به ياد دوستان خود
تخمه می شکافتم و می آوردم به ياد روزگاری را که می گذراندم در شيراز با رفقای شيرازی
محبّت و صفا در شيراز غوغا بود ولی اين صحبتها طولی نينجاميد ، نمی دانانم چه بر سرمان
آمد يک هو همه دنيا سياهی رفت و ديگر دوستانی که تا ديروز شيرازی کلام ميگفتند
هر چه لنگ کفش داشتند بر سر من کوفتند ، البته ، من انقدر نيز ناراحت نشدم ، لااقل
هم کفش دارم ، هم دوست را بهتر کشف کردم.......
ولی اينجا اموختم که :
دلا نسوز که سوز تو کاری نکند،، يعنی لا اقل اگر خواستی بسوزی ، بدان برای که می سوزی
بعد وقتی صحبت سوختن جدّی شد ، پشيمان شد (عين همان حيوان با وفا که دم
ميجنباند) با خود گفت: ای حافظا ، ای اهل ادب و هنر چه ميگويی؟ که داری حرف مفت ميزنی
مگر ما نديديم جوانان و عزيزانمان را که دل های سوخته خود را بر دست گرفته و در خيابان
راه افتادند به دنبال پماد؟ آيا نديدی مردم را که دل های شکستشان را در ماشين کرده
و برای ديگری بوق ميزنند تا بيايد به هم به چسباند؟؟؟؟
آيا ان ها که 3225 بار در خيابان سجاد بالا و پايين ميروند و دل گمشده خود را نمی يابند، بی کارند>؟؟؟
پس گفت:::::::
اقا من غلط بکنم که دل بسوزانم
ديده هنوز نبسته ام ، زمان گذر کرده رسيده به 5:15 بامداد که گويند اين موقعه
را قدر بدان چون دوستت و دشمنت بر خوابند، پس اگر خواستی پيشی بگيری دنده را خامس کن و برو.
حافظ گراميمان در بالا بگفتا که سيخ به جانش ميرود ، پرسيدم : يا شيخ ز چه؟
جواب در بداد: در اين شب که سياهی بر چهری خورشيد تابان سلطه می نهد و در جنگی
کاملا برابر شبها تاريکی ميزنند و روز ها روشنايی اين شخيص داشتم به ياد دوستان خود
تخمه می شکافتم و می آوردم به ياد روزگاری را که می گذراندم در شيراز با رفقای شيرازی
محبّت و صفا در شيراز غوغا بود ولی اين صحبتها طولی نينجاميد ، نمی دانانم چه بر سرمان
آمد يک هو همه دنيا سياهی رفت و ديگر دوستانی که تا ديروز شيرازی کلام ميگفتند
هر چه لنگ کفش داشتند بر سر من کوفتند ، البته ، من انقدر نيز ناراحت نشدم ، لااقل
هم کفش دارم ، هم دوست را بهتر کشف کردم.......
ولی اينجا اموختم که :
دلا نسوز که سوز تو کاری نکند،، يعنی لا اقل اگر خواستی بسوزی ، بدان برای که می سوزی
بعد وقتی صحبت سوختن جدّی شد ، پشيمان شد (عين همان حيوان با وفا که دم
ميجنباند) با خود گفت: ای حافظا ، ای اهل ادب و هنر چه ميگويی؟ که داری حرف مفت ميزنی
مگر ما نديديم جوانان و عزيزانمان را که دل های سوخته خود را بر دست گرفته و در خيابان
راه افتادند به دنبال پماد؟ آيا نديدی مردم را که دل های شکستشان را در ماشين کرده
و برای ديگری بوق ميزنند تا بيايد به هم به چسباند؟؟؟؟
آيا ان ها که 3225 بار در خيابان سجاد بالا و پايين ميروند و دل گمشده خود را نمی يابند، بی کارند>؟؟؟
پس گفت:::::::
اقا من غلط بکنم که دل بسوزانم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر