زمانی کودکی بودم نفهم و نادان ، البتّه نه بيشتر از حالا!!!
آنقدر کوچک که در هر سوراخی که اکنون فقط پايم تا زانو جا ميشود خانه داشتم...
آنقدر پاک بودم که معنی دروغ را نميدانستم....
انقدر لطيف که کف پايم را فرش زمخت خانه می آزرد....
آنقد بی پرده که مادرم مراقب کلامم بود...
آنقدر ساده بودم که هر کسی را با تنها آبنبات کوچکی می پرستيدم،
ولی اکنون آنقدر ساده ام که حتّی لغتی يا نگاهی موجب پرستشم ميشود.
به قول شاعر اميد علوی:
زندگی تر شدن پی در پی ،،،، يا که هی خر شدن پی در پی
آنقدر ساده بودم که هر کسی را با تنها آبنبات کوچکی می پرستيدم،
ولی اکنون آنقدر ساده ام که حتّی لغتی يا نگاهی موجب پرستشم ميشود.
به قول شاعر اميد علوی:
زندگی تر شدن پی در پی ،،،، يا که هی خر شدن پی در پی
تا يادم نرفته ها(پاورقيه قديم): خدای نکرده فکر نکنين خر گير آوردينا ، اين رو نوشتم ولی دليل نداره راست باشه
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر