شنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۳

در آغوشم بگير ای يار شيرين

وقتی بهش رسيد چشم های برّاقش رو ديد که خيره تو چشاش نگاه ميکنن،
حس کرد که تمام وجودش رو اضطراب گرفته، خيلی وقت بود که نديده بودش ، آخه چند وقت بود
اون چشمای برّاق دنبال سر پناهی آواره بودند.
بهش نزديک شد ، در آغوشش گرفت ، زير دستش لطافت و نرمی وجودش رو احساس ميکرد.
با تمام وجود ميخواست ببوستش و اين کار رو کرد ، با اين که مامانش بهش گفته بود گربه ها خيلی تميز نيستن!!!!

هیچ نظری موجود نیست: