حوصله اش ديگه از دست آفتاب دل انگيز و طلايی که رو سنگا می تابه، و صدای لطيف آبشار که از دور می آيد
و يا رنگ صورتی درختی پر از شکوفه و بادی که تو گندم زارها ،به وزش در می آيد و با آرامش
.با يک يک گندم ها احوال پرسی ميکند سر رفته بود
ديگه دوست نداشت صدای به به گوسفندا رو، دم، دم های غروب وقتی از چرا بر ميگردن بشنوه
....و حتّی دوست نداشت صدای سگی رو که بهش ابراز محبّت ميکنه بشنوه
تصميمش رو گرفت، رفت با تمام مزرعهء خياری که گل های زرد داشت ، و با تمام کوهای بلند که
.چشمه های پر آب داشت و همهء همهء مزارعه هندونه که ميشناختشون خداحافظی کرد
دور شد و شروع کرد به قدم زدن در جاده اي بی انتها که فک ميکرد به شهر ميرسه.
و يا رنگ صورتی درختی پر از شکوفه و بادی که تو گندم زارها ،به وزش در می آيد و با آرامش
.با يک يک گندم ها احوال پرسی ميکند سر رفته بود
ديگه دوست نداشت صدای به به گوسفندا رو، دم، دم های غروب وقتی از چرا بر ميگردن بشنوه
....و حتّی دوست نداشت صدای سگی رو که بهش ابراز محبّت ميکنه بشنوه
تصميمش رو گرفت، رفت با تمام مزرعهء خياری که گل های زرد داشت ، و با تمام کوهای بلند که
.چشمه های پر آب داشت و همهء همهء مزارعه هندونه که ميشناختشون خداحافظی کرد
دور شد و شروع کرد به قدم زدن در جاده اي بی انتها که فک ميکرد به شهر ميرسه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر